داستانک دوم

زهیر خان را گفتم از شهر خیالی لوت چه میدانی؟ برایم از آن بگو. گفتم می‌دانم که از این جنس اینجایی و حتما در لوت همه جا را دیدی، پس برایم بگو جریان این کلوت‌ها چیست و آن شهر خیالی لوت کجاست؟ زهیر خان به فکر فرو رفت، انگار که میخواست غباری از خاطراتش بتکاند و برایم بگوید. از آن بالا گفت مگر از افسانه‌های کلوت‌ها خبر نداری؟ مگر نمیدانی چطور این شهر نفرین شد؟
زهیر خان گیوه مندرس‌اش را به پا کرد و  از بالای تپه کوتاه پایین آمد. قد متوسطی داشت و بوی خاک می‌داد، انگار غباری رویش کامل نشسته بود. دست در کیسه خود کرد و چپق  کهنه‌ای را بیرون آورد. همه چیزش از کهنه بودن دلالت داشت و به دل می‌نشست.
برایم از روزگاری گفت که افسانه‌ای از لوت شنیده بود. از دورانی که خود در کودکی بوده و پدر بزرگش برایش داستان‌‌ها گفته. حکایتی غریب از ماری بزرگ همچون اژدها که در بین کلوت‌ها با خرامیدن خود کوچه‌های کلوت را تشکیل داده و هنوز هم صدای آن را در زوزه باد میتوان شنید صدای فش فش ماری که از تاریخ می‌اید و ازبین نرفته. افسانه‌ها حاکی از آن بوده است که مار بزرگ شهری در میان کلوت‌ها را خراب کرده و مردم شهر را آواره اطراف کرده است، برایم از شهری گفت که با نفس زهرآگین مار نفرین شده و مردمانش آواره دیار دیگر، همان شهری که اکنون هم آثاری از خود در گوش کال به جا گذاشته، انگار که ناگهان شهر به ویرانه‌ای تبدیل شده باشد. افسانه ها حکایت از آن داشتند که تنها پهلوان سیستانی، رستم توانسته مار را به همه بزرگی شکست دهد و سرش را از تن جدا سازد. زهیر خان از جایی گفت که جنگ بین رستم و مار در گرفته و رستم بر مار غلبه کرده بود. دره زبان مار

پی‌نوشت:
شهر خیالی لوت در پوزه گوش کال یا پوزه کال واقع شده که از کناره جاده شهداد به نهبندان دیده می‌شود
دره زبان مار عارضه ای در بیابان لوت است که در قسمت ابتدایی دره همچون زبان مار به دو شاخه تقسیم شده و از این رو به همین نام اطلاق می‌شود

داستانک اول

نمی‌دانم از کجا پیدایش شده بود! میگفت رهگذری است از بیابان! همین گفتارش هم خود رازآلود بود چه برسد به عینک ته استکانی‌اش که با بندی به دو گوش خود آویخته بود و از پس آن با کثیفی شیشه‌هایش به من نگاه می‌کرد. هنوز هم بعد از مدتها نتوانستم به تشخیص درستی برسم که او را در واقعیت خود دیده‌ام یا از انس و جن‌های گفته شده در میان کلوت‌های بیابان لوت بود! اسمش را گذاشتم زهیرخان که سخت به بزرگان و از یاد رفته ها شبیه بود. آن عینک بدون دسته و آن کت کهنه‌ای که خاک رویش نشسته بود با کیسه‌ای که به روی دوشش انداخته بود همه حاکی از کهنگی می‌داد. زهیرخان را در میان کلوت‌‌‌ها دیدم، آنهم روزی که خود سرگردان و گم گشته در میان آنها بودم. زهیرخان روی کوتاه‌ترین آنها نشسته بود و مرا از دور پاییده بود. آنجایی که من بودم و صدایم کرد در میان صدای بادی که زوزه کشان از کوچه‌های کلوت‌ها می‌پیچید، مرا با عنوان غریبه خطاب کرد که خود این‌گونه صدا زدن بر تعجب من می‌افزود چه برسد در آن زمان و مکان که جای اینگونه پرسش‌ها نبود! پرسیدم آیا گم شده‌ای گفت من یا تو؟ با همین سوال و جواب کوتاه دانستم که خوب می‌داند در پی چیست و من از جنس او نیستم و گم شده منم نه او. زهیرخان با گیوه مندرس خود که از پا درآورده بود آنچنان راحت بر بلندای کلوت کوتاه نشسته بود که انگار بر تخت پادشاهی است. شنیده بودم در میان کلوت‌ها پادشاهی ساکن است که بر کلوت‌‌های شهداد بر آن شهرخیالی لوت پادشاهی می‌کند، باد همچنان زوزه می‌کشید و من در نگاهم به زهیرخان به دنبال نشانه‌ای آشنا بودم و همه چیز حکایت از جنسی دیگر داشت. زهیرخان همان پادشاه لوت بود یا که گم گشته‌ای که به دنبال راه بود؟

پی‌نوشت:
زهیر اسم است به معنی از یاد رفتگان، از یاد رفته

error: Content is protected !!