داستانک چهارم

زهیر خان را مدت‌ها بود ندیده بودم، در عبور از مناطق مختلف لوت هم خبری از وی نبود و همین مرا نگران می‌کرد. نگران خود یا زهیر خان؟
در نیمه شبی درکنار کاروانسرای حوض خان + بود که مشغول آماده سازی خود برای کمپ بودم  و با دیدن شبحی از دور به خود لرزیدم. جایی در میان لوت شمالی در منطقه‌ای که گذر کسی حتی اشرار هم کمتر به آنجا می‌افتاد این ترس بی‌جا نبود و باید منتظر حوادثی می‌شدم که برایم خوشایند نبود. شبح پیاده در مهتاب پیش می‌آمد و مشخصا هدفش رسیدن به کمپ من در این ناکجا آباد بود. سعی کردم تا با ایجاد سروصدا به غریبه نزدیک شده نشان دهم که تنها نیستم که با صدای بلند آشنایی خیالم راحت شد. زهیر خان بود که پیاده پیش می‌آمد و گله‌مند از ندیدن من از ملاقات قبلی‌امان، هنوز نرسیده شروع به گله و شکایت کرده بود. گفتمش در جا پای تو همه جا را رفتم و ندیدمت، حال تو گله‌مند شده‌ای؟ نشست و چپق قدیمی‌اش را بیرون آورد و از من توتون طلب کرد. می‌دانست همیشه توتون پیپ را همراهم دارم و به خواسته‌اش تن می‌دهم.
در حین پر کردن چپق قدیمی‌اش گفت، می‌دانی در کجا اطراق کرده‌ای؟ می‌دانی حوض خان میان راهی از کجا به کجا ختم می‌شده؟ می‌دانست که میدانم ولی به یقین از داستانی خبر داشت جز آنچه من می‌دانستم، که منتظر به واگو کردنش از طرف زهیر خان بودم. کنار آتش نشست و چپق اش را چاق کرد و گفت اینجا محل عبور و مرور نیست، اینجا بیش از پیش دورافتاده و پرت شده و جز محیط‌بانان آنهم برای پناه از طوفان و جبیرهای بیابان برای رفع تشنگی کسی راه به جایی نمی‌برد. گفت روزگاری بین نایبند و چهل پایه این منزلگاه موقت و میان‌راه بوده و از اینجا تا چهل پایه کاروانیان با آگاه نبودن از راه به خطر می‌افتند. میگفت خیلی‌ها اینجا را نفرین شده میدانند و اگر دقت کنی چند قبر در اطراف کاروانسرایش می‌بینی. درست میگفت و قبل از تاریکی هوا سنگ قبری را دیده بودم. حوض خان دیگر به گمان زهیر خان محل رفت و آمد اجنه در آمده و صداهایی که در شب‌ها از حجره‌های داخلی به بیرون می‌رسد، حکایت از زجر و دردی عظیم دارد. زهیر خان از داستان‌‌هایی میگفت که انگار قبیله جن زدگان هر ساله در شروع فصل زمستان برای بردن عروس جنیان به این کاروانسرا می‌آیند و پس از جشنی پر سروصدا هر که را در آنجا باشد، با خود به همراه می‌برند و در چاهی که در یک فرسخی اینجا کنده‌اند می‌اندازند. زهیر خان باز هم به درستی خود را به من رسانده بود و با بودنش خیالم از همه جهات راحت بود. آن شب را با خیال راحت بخواب رفتم چرا که زهیر خان در کنار آتش، شال افغانیش را به روی خود انداخته بود و در چرت بود.

پی‌نوشت:
حوض خان منزلگاهی میانی از نایبند تا کاروانسرای چهل پایه است و راه‌بلدهای روستای نایبند کاروانیان را به اینجا می‌آورده‌اند و نگهبانانی از کاروانسرای چهل پایه برای به خطر نیافتادن کاروانیان آنها را به کاروانسرای چهل پایه می‌برده‌اند. پیدا کردن راه از بی‌راه در این بیابان خطرناک‌تر از دیگر جاهای بیابان لوت است.

۶ دیدگاه دربارهٔ «داستانک چهارم»

    1. بله محمد عزیز … در اینجا از فاصله نامی نبردم و در پست مربوط به حوض خان میتوانید اطلاعات بیشتری کسب کنید

  1. درود بیکران
    فوق العاده بود ، استفاده کردیم . وقتی فکرش و میکنم کوير و جاذبه هاش یه دنیای دیگست
    از شما به خاطر این داستانک ممنونم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!