صدای باد در کلوتها از همان شبی که زهیر خان بر بلندای یکی از کلوتها فریاد زد «چرا؟» در ذهن من مانده بود. از طرفی هم اهالی شهداد هنوز هم با گذشت سالیان دراز، از فریادهای شبانهای میگفتند که من نمیدانستم آن صداها را باید به حساب زهیر خان و فریادهای عصبانیتش گذاشت یا به حساب باد و شاید هم به حساب جنهایی که در قصههای بازگو شده از مردم شهداد گذاشت که هنوز هم این قصهها رنگ رو دارد و حکایت از ساکنین جن و پری این کوچهها در کلوتها هستند!
این بار دیر وقت به شهداد رسیدم و بیآنکه به کسی خبر بدهم، بازهم تنها در زیر نور مهتاب شبانه راهی کلوتهای شهداد شدم. باد خنکی از سمت دشت میآمد، همان بادی که بعد از غروب، وقتی زمین گرمای روز را پس میدهد، راه میافتد. هنوز به اولین کریدور کلوتها نرسیده بودم که صدایی شنیدم! نه فریاد بود و نه زوزه، چیزی میان این دو، گاهی بلند و گاهی خفه، که از میان دیوارههای کلوتها بیرون میآمد. ایستادم، صدا هم آرام شد. راه افتادم، صدا هم دوباره راه افتاد! کم کم احساس ترس بر من مستولی میشد! میدانستم که واقعی نیست، میدانستم که دلیلی باید باشد! اما من و تنهایی و سکوت بیابان، همه برای شبی وحشتناک مهیا بود!
تا آنکه ناگهان مشامم به بویی رسید، بوی توتون که آمد لبخند زدم. زهیر خان همان جا بود، این بار نه بر بلندی کلوتها بلکه پشت به دیوارهای نشسته بود و از دفعهی پیش آرامتر بود. گفتم: زهیر خان، امشب فریاد نمیزنی؟ این صداها از چیست؟ تو که نباید باشی؟ چپق را از دهان دور کرد، دودی از ریههایش بیرون آمد و گفت: «من که ساکتم. تو گوش کن ببین کی دارد حرف میزند!»
به جای پاسخ به پرسشی که کرده بود کیسه توتون چهار گل اعلا را از کولهام بیرون آوردم، بیهیچ تشکری توی جیب گشاد کتش گذاشت و گفت: «فکر میکنی جن است؟ آن شب هم که من داد زدم، نصف جوابش را باد داد.»
بعد با چپق به دیواره کلوت اشاره کرد و گفت: «اینها را ببین. لایه لایهاند؛ یک لایه نرم، یک لایه سفتتر! باد شن را با خودش میآورد و مثل سمباده به پای دیواره میکشد. لایه نرم میرود و لایه سفت میماند. هزاران سال است این کار ادامه دارد. آنچه تو کوچه و کریدور صدایش میکنی، راه بادی است که خودش ساخته برای عبور!»
یک پک بلند به چپق زد و ادامه داد: «حالا همین باد وقتی از دشت باز میرسد به این کوچههای تنگ، تندتر میشود و از شکافها و لبههای تیز که رد میشود صدا میدهد، مثل فوت کردن در نی میماند. فقط آنکه هر کوچه برای خود نوایی دارد و هر شب یک جور میخواند، کسی که ندانسته شب به اینجا بیاید، فکر میکند کسی صدایش میزند شاید هم صداهایی دیگر را بشنود.»
پرسیدم: «پس قصهی جنها چه بود؟»
گفت: «به گمانم بزرگترها با این قصه بچهها و مسافرها را از کلوتها در شب دور نگه میداشتند. قصه و روش بدی نیست، تا وقتی جای دانستن را نگیرد.» بعد نگاهم کرد و گفت: «تو که آدم نمیشوی، ولی گوش دادن را امشب یاد گرفتی.»
آخر که میخواستم بلند شوم، آرامتر از همیشه گفت: «این بیابان جواب همه را میدهد؛ هر چه بگویی و هر چه بکنی! باد کارش را هزاران سال است بی سر و صدا میکند. کاش ما کاری نکنیم که خرابش کنیم.» این بیابان سالهاست اینجاست و در این چند سال اخیر ما کمر به همت خراب کردن آن بستهایم! ای کاش بدانیم که لوت این بیابان بزرگ برای همه جهانیان + است، برای دیگرانی بوده که دیگر در میان ما نیستند و بخوبی از آن مراقبت کردند و به ما سپردند، حال ما هم این وظیفه را برای دست به دست کردن به نسل بعد داریم! نه آنکه کمر به از میان بردنش ببندیم!
بدرودی گفتیم و او لا به لای کوچهها و کریدورهای کلوتها گم شد. بازهم من ماندم و بادی که حالا صدایش را میشناختم و میدانستم دیداری دیگر در مکانی دیگر در انتظار من و زهیر خان است.
آیا شما هم شبی را در میان کلوتها سپری کردهاید؟ صدایی شنیدهاید؟ برایمان از این تجربه خود بنویسید.
صدای باد در کلوتها از نگاه علم
- کلوتها از لایههای رسوبی با سختی متفاوت ساخته شدهاند. ذرات ماسهای که باد حمل میکند لایههای نرمتر را میسایند و لایههای سفتتر باقی میمانند، و کوچهها و کریدورها همینطور شکل میگیرند.
- وقتی باد از فضای باز وارد کوچههای و گریدورهای باریک میشود، متمرکز و تندتر میشود و با برخورد به لبهها و شکافها صدا میدهد. از همین روی کوچهها و گریدورهای مختلف بسته به پهنا و نوع کلوتهای مجاور صداهای متفاوتی از سمت باد دارند.
- بعد از غروب، اختلاف دمای روز و شب بادهای شبانه ایجاد میکند و صدا در شب واضحتر شنیده میشود.
نکات ایمنی تردد در بیابان را همیشه بیاد داشته باشیم و بدانیم شبها در بیابان دما بهسرعت پایین میآید، در بخشهایی از مسیر رسیدن به کلوتها آنتندهی موبایل ضعیف است و مسیریابی نیز در تاریکی بسیار سخت است. بنابراین بدون راه بلد و تجهیزات کافی در کلوتها نگردید و از جاده دور نشوید. دیوارهها و لبه کلوتها شکنندهاند. از بالا رفتن و ایستادن روی آنها و آسیب زدن به آنها خودداری کنید.






خیلی خوب بود مث همیشه
سپاس از بذل توجه شما