مدتها است که از زهیر خان مطلبی در سایت نداشتهایم. حال و روز ما خوب نیست و زهیر خان نیز این احوالات را به خوبی درک میکند. حال و روز گردشگری در ایران آن چنان بد شده که دیگر کسی شوق دیدار زهیر خان را هم ندارد!
اما با زهیر خان همین هفته پیش دیداری داشتیم. زهیر خان همیشگی دیگر حس و طبع شوخ طبعی خود را از دست داده بود و بسیار مغموم و متفکر بود! احوالش را وقتی جویا شدیم که در میان بیابانها به دنبالش میگشتیم. اینبار زهیر خان را در میانه راهی قدیمی دیدیم اینبار حیران بود و آن شوخ طبعی را نداشت!؟
جویای حالش شدم و مطابق همیشه بدون توجه به پرسش من گفت: این روزها در آسمان بیابان پرندههای فلزی گوناگون میبینم! اینها از کجا به این سمت میآیند و به کجا میروند؟ چرا هیچ کاری برای توقف عبور آنها نمیکنی!؟ انگار من چه کاره باشم که باید مراقب پرواز این پرندههای آهنین آنهم در آسمان بیابانی شوم!
من هم اینبار به مانند خودش جوابی به پرسشهای بی جوابش ندادم و از او از لوت پرسیدم از حال و هوای جاری در آن و این چنین پاسخ گرفتم: لوت خالی است، دیگر همان توریستنماها هم پیدایشان نیست همانها که به هیچ چیز جز گذر از این بیابان و شبی با صداهای وحشتناک بلندگوهای بزرگ خود فکر نمیکنند! لوت خالی بود و خالیتر هم شده و نمیدانم خوشحال باشم از اینکه تخریبی دیگر صورت نمیگیرد یا دلتنگ آن توریستنماها؟
زهیر خان عینکاش را جابجا کرد همان عینکی که همیشه به چشم داشت و یک شیشه شکسته! نمیدانستم چه پاسخی دهم از کجا گویم که بداند! اگر چه میدانست … همه چیز را میدانست و از زمانه خود جدا بود.
کوله فرسوده خورجینیاش را برداشت و ملکی را به پا کرد و آرام و استوار پشت به من از من دور شد. نمیدانستم چه بگویم نمیدانستم چه زمان دیگر میبینمش …. هر چه بود و هست خدای یار او و ایرانم




